دلم به بازی بادبادک ها خوش است
و به رقص باله هاشان در انتهای آسمان
دلم به قاطی رنگ سفید و آبی ابر و اسمان خوش است
دلم به آرزوی پرواز بچه گنجشک ها خوش است
ودلم خوش است به خوشی همه ی چیز های خوش

از در که میروی
خزان از پنجره می آید
از حیاط که میگذری
پاییز بر درختان باغ پنجه میکشد
پای به کوچه که میگذاری
پاییز سر به کوچه میزند
نه به خاطر من
محض خاطر تمام شاخه های سبز
از این دورتر نرو.........
|
قصه دیوانه
...و قصه وصال است و حکایت مکرر جفا تصویر عاقلی است که همه او را دیوانه می پندارند و او دیوانگان را فرزانگان تفسیر می کند و در نی لبکش همیشه می نوازد این ترانه را: که بودن رازیست... شعر غم انگیز شاعری است که قصیده بلند شهامت را غزل ناتمام عشق را و رباعی کوتاه زندگی را در یک شب دیجور می سراید شور و شر پاک جوانی است که فریفته است اما فریب نمی داند و ان هنگام که افتاب شامگاهان در منزل مکررش جان می دهد او از دیداری یا شنیداری جانی دوباره می گیرد تا صبحگاهان نغمه زیبای زندگی را بسراید
زیبایی
ستاره ها را مي چينم.
ماه را از آسمان بر مي دارم. ابرها را به شکل قلب در مي آورم. به باد ميگويم که هميشه عاشقانه براي تو بوزد. ستاره هاي دريايي را با جلبک هاي نقره اي کادو مي کنم. همه دنيا را برايت مي آورم ........... براي من يک لبخند تو زيباتر از همه زيبائي هاست.
من صبورم اما....
من صبورم اما ... به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم من صبورم اما ... چه قدر با همه ی عاشقی ام محزونم و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ همه ی تیرگی تنگ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند من صبورم اما ... آه این بغض گران صبر چه می داند چیست
دوستت دارم هزار بار شنیدم دوستم داری! هزار بار شنیدی من بیشتر! هزار بار شنیدی تنهام نزار !هزار بار شنیدم کاش می تونستم ! هر هزار بار که خواستم به جواب برسم معادله ام یا حل نشد یا جوابش این نامساوی بود : دوستت دارم رهایت می کنم ! ولی همون آخرین بار معادله را تو حل کردی ونتیجه این شد
هیچ کس اشکی برای ما نریخت هرکه با ما بود از ما می گریخت چند روزی است دلم دیدنی است حال من از این و آن پرسیدنی است گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ حالم را گرفتم یک غزل آمد که حالم را گرفت ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم دست از سر ما بردار ، کنار تو نمي مونم
· با آنكه آسمان بزرگترين سقف كاذب جهان است، همه آرزو مي كنند زير سقفش زندگي كنند. · عشق آن قدر مقدس است كه وقتي از در وارد مي شود، نفس با تمام جاه طلبي جايش را به او مي دهد. · اگر زن كاملا زنانه و مرد كاملا مردانه باشد، در آزمايشگاه زندگي آهنربايي پرقدرت خواهيم داشت. · بيوفايي تو از صداقت خسته كننده من است. · اگر درخت داراييت را مرتب هرس كني، محصول بهتري خواهد داد.
دلم چقدر گرفتار غم شدست شبم چه سرد و بی ستاره تو با عبور خود چون شهاب عشق دلم کشیدی به اتش و رفتی ولی هنوز به یاد نور تو میشود شبم سحر و ظلمتم چراغانی بیا مرا ز حبس جدائی برهان بیا ای عشق
|









خواب گندمزار از تو بخشش و ایثار از تو
هق هق بسیار از من تردی بهار از تو
اسب بی سوار از من قصه ی فرار از تو
این ترانه ها از تو نبض و بزم ما از تو
خواب این سفر از من راه ناکجا از تو

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم.
اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد، و سرشار از شادی های شگرف.
من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم، و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم، زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.
هر گاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم، روز هامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند، زیرا که اندوه زبان گویایی داشت، و زبان من هم از اندوه گویا شده بود.
هر گاه من واندوهم با هم آواز می خواندیم، همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند، زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یادهای شگفت.
هر گاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم، مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند. بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند.، زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سر فراز بودم.
ولی اندوه من مرد، چنان که همه چیزهای زنده می میرند، و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم.
اکنون هر گاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند.
هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند.
هرگاه در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند.
فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دل سوزی می گویند : ببینید، این خفته همان مردی ست که اندوهش مرده است.

روزي مردي از کنار جنگلي ميگذشت، مرد ديگري را ديد که با ارهاي کند به سختي مشغول بريدن شاخههاي درختان است.
پرسيد: چرا ارهات را تيز نميکني تا سريعتر شاخهها را ببري. مرد گفت وقت ندارم، بايد هيزمها را تحويل بدهم، کارم خيلي زياد است و حتي گاه شبها هم کار ميکنم تا سفارشها را به موقع برسانم. ديگر وقتي براي تيز کردن اره نميماند.
مرد داستان ما اگر گاهي ميايستاد و وقتي براي تيز کردن ارهاش ميگذاشت شايد ديگر با کمبود وقت مواجه نميشد، چون بدون شک با اره کند نميتوان سريع و موثر کار کرد.
حکايت بيشتر ما انسانها نيز همين است. بايد اندکي تامل کنيم. گاه ذهن ما بسيار درگير کار يا تحصيل است و ما با فشار زياد سعي در پيش کشيدن خود داريم.
گاه بايد بايستيم و به درون خود رسيدگي کنيم و اره ذهن و روح خود را تيز کنيم و البته گاه نيز برعکس بايد از توجه بيش از حد به درون و به خويش پرهيز کنيم. زندگي ترکيبي است از تناقضها...







ای کجایی که دلم برات تنگ شده
شاید هم تو قلبت از سنگ شده
دل من تنگ برات طاقت دوری نداره
چقدر داد زدم هیچکی صدام نداره
عاشقت گشته ام و کشته ی رویت شده ام
صورت ماهت که دیدم زودی بیهوش شدم
من تو را دوست دارم ای رفیق ساده دل
باور نمی کنی بپرس از دوستان اهل دل
کاش می شد که مرا باور کنی
من بشینم جنب تو حرفها آغاز کنی
عشق تو مرا برده از هوش و برم
که نتوانم تو را درخواب هم از یادم بببرم

دلم چقدر گرفتار غم شدست شبم چه سرد و بی ستاره
تو با عبور خود چون شهاب عشق دلم کشیدی به اتش و رفتی
ولی هنوز به یاد نور تو میشود شبم سحر و ظلمتم چراغانی
بیا مرا ز حبس جدائی برهان
بیا ای عشق














